X
تبلیغات
زولا
 
حرفهای نگفتنی
دوشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1382 :: 10:29 ق.ظ ::  نویسنده : حرفهای نگفتنی       

سلام خدمت دوستان صبح شما بخیر من یک مطلب از یک وبلاگ گرفتم که برام جالب بود و اونو مطلب امروز اختصاص دادم

خواب بودند , خواب می دیدند

خواب سنگین و غیر تحمیلی

خواب تفریح خواب آرامش

خواب شیرین صبح تعطیلی

جمعه ... تعطیل , جمعه ... خواب و خیال

جمعه , دروازه ای به باغ بهشت

مثل هر هفته باز هم می شد

مشق را عصر روز جمعه نوشت

***

دخترک خفت و دست های پدر

طفل را بین دست و بال گرفت

سرکه چرخاند رختخواب پدر

باز هم بوی پرتقال گرفت

***

پیش از این آسمان محبت داشت

به زمین, گرم, عشق می ورزید

تیره شد ارتباط های قدیم

آسمان سرد شد زمین لرزید

***

خانه ... گهواره , آسمان ... مادر

بانگ دیوار و سقف .. لالایی

مردمان ... کودکان خواب آلود

بلعجب صحنه ای تماشایی

***

آسمان قصه بلندی داشت

شهر خوابید و قصه شد کوتاه

در « بم » اما چقدر طول کشید

شب یلدای پنجم دی ماه

***

کودکان خفته همچنان معصوم

غافل از سقف روی گرده شان

باد می آمدو ورق می خورد

دفتر مشق خط نخورده شان

***

کودکم ... مادرت تشر می زد

منضبط باش و پاک , بازی کن

دیگر اینجا کسی مزاحم نیست

تا دلت خواست , خاک بازی کن

***

نخلبانان شهر بم امسال

رطب ختم خویش می چیدند

کودکان گرم رخوتی شیرین

خواب بودند و خواب می دیدند

***

خواب بودندو خواب می دیدند

خواب سنگین و غیر تحمیلی

خواب تفریح , خواب آرامش

خواب شیرین صبح تعطیلی .

 

واقعا متاسفم ...

خوب که فکر می کنم می بینم زندگی چیزی جزین هم نیست.

شعر بالا سروده آقای زرویی روی من خیلی تاثیر گذاشت .

و بیشتر ازون پرواز دسته جمعی ارواح خواب آلوده به آسمان .

خدایشان بیامرزد .

 

 

 



آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 185511