X
تبلیغات
رایتل
 
حرفهای نگفتنی
یکشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1383 :: 12:04 ب.ظ ::  نویسنده : حرفهای نگفتنی       

سلام خدمت دوستان
مطلب زیرو بخونید واقعا زیباست نمی تونستم تا روز مادر صبر کنم لطفا نظراتتون رو در مورد این داستان بگید.

کودکی که آمادهی تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید :
« می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و
بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد:« میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو
در نطر گرفتم او از تو نگهداری خواهد کرد».
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه:«اما اینجا در بهشت،
من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای من کافی
هستند».
خداوند لبخند زد:« فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند
خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود».
کودک ادامه داد:« چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را
نمی دانم؟»
خداوند او را نوازش کرد و گفت:« فرشته ی تو زیبا ترین و شیرین ترین واژه هایی را که
ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد
داد که چگونه صحبت کنی».
کودک با ناراحتی گفت؟«وقتی می خواخم با شما صحبت کنم گه کنم؟»
اما خدا هم برای این سوال پاسخی ذاشت:« فرشته ات دستهایت را کتار هم قرار خواهد داد و به
تو یاد می دهد چگونه دعا کنی».
کودک سرش را بر گرداند و پرسید:« شنیده ام انسانهای بدی هم در زمین زندگیی می کنند.
چه کسی از من محافظت می کند؟»
« فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود».
کودک با نگرانی ادامه داد:« اما من به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود».
خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و راه بازگشت
نزد من را به تو خواهد آموخت. گرچه من همیشه نزد تو خواهم بود».
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که بزودی
باید سفرش را آغاز کند؛ پس به آرامی یک سوال دیگر هم از خداوند پرسید:
« خدایا! اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید».
خداوند شانه های او را نوازش داد و پاسخ داد:
« نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی می توانی او را «« مادر»» صدا کنی».

 



آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 184745