حرفهای نگفتنی
دوشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1383 :: 12:54 ب.ظ ::  نویسنده : حرفهای نگفتنی       

چقدر عجیب است سیب سرخی که به واژه های مکرر مبدل شد. و چه درایتی دارد فهم عظمت آواز قناری بر سر حوض آبی رنگ نگاهت ..!

نگاه کن ...! که چه وصالی دارد پروانه ز شمع در این شب.

با چشمانی باز بنگر که چه چیز پرنده را به پروازی بلند وا داشت . ببین آن پرنده را با چه شوقی به اوج ورطای بلندای یک آسمان می پرد. ببین سخاوت سایه درختی را در آفتاب  ، سوزان کویری خشک. بنگر که چه نسیمی می وزد از روزن برگ اقاقیا . انتظار به پایان است و دیگر وقت تجلی آواز صبح قناری است بر سر بام نگاهت .

سهراب کو ؟ سهراب کو ...! که ببیند این همه تنهایی را بر سر معراج شقایق. سهراب کو؟ که خود بشنود آواز صبح قناری را که تا به ابدیت نوا سر خواهد داد . چون لا لای مادری در تنگ نای زیستن. که دیگر شقایق تنها نیست ..! و من ، به چشم خویش دیدم که افسانه به واقعیت ای عمیق پیوست ...! و خوابی لطیف به بیداری یک رویا ....! در هم آغوشی برگ و بادی در باغ . و خود به چشمان سبز خویش دیدم که زندگانی در لابه لای متن واژه های محبت های تو پنهان است .

و من به گوش خویش شنیدم که طُرقه ای میخواند سرود زیستن را تا مرز یک نوری در دالانی تاریک . تا انتهای یک ممکن ...! تا نگاهی دوباره عاشق .


و من آسمانی را دیدم آبی رنگ و ستارگانی چسبیده به آسمانی نزدیکتر به زمین
. که به معنای نگاهی قفل شده در هم ، در دیدگان حیرانی شب همه جا پیدا بود ، که مهربانی را به یک گلدان نجوا میکرد . که همه و همه بهانه ام شد برای شروع یک آغاز ... آغازی که ایمان به ماندنم داشت ...! در راهی که تنها من بودم و تو ...! تو بودی و من ...! با انبوهی از راه و بیراهه های نرفته . در آن شب ... در آن راه ، سازم به نجوایی آشنا داشت با تو ..! نگاهت نگران از تجمع تبسم هایی بر بالین نگاهت . بر سر مقبره عشق .

تبسم های پنهانی ... نگاه های عاشق احساس ... لبخند های پی در پی ... بی هیچ کلام ، نشان از شرمی پنهانی از عشق .

آیا در پس آن پرده تو در توی نگاهت ...!   تنها من بودم ...!؟


پرومـــــــــــــــــته



آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 185597