X
تبلیغات
رایتل
 
حرفهای نگفتنی
یکشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1383 :: 06:45 ب.ظ ::  نویسنده : حرفهای نگفتنی       

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود توی یک جنگل دور سرد و تاریک مثل گور، زیر ریشه درختهای کوهنسال بلند که همه چیز به دست راه به خورشید نمی دادند که روی سینه  نرم علف مرداب سرد و سیاه خفته بود.

مرداب از قدیم و ندیم اونجا بود، اما با اون دل لبریز از خشم همیشه تنها بود.

عاقبت یه روز تموم حیونا جمع شدن

یکی گفت : بابا مرداب تنهاست، بهتره فکری بحالش بکنیم

پایه مرداب تو زمینه، شاید م واصه همینه ، تو دلش پر شده کنیه

قمری گفت : من براش قصه خورشید و می گم

شب پره بالاشو بر هم زد و گفت : منم از عشق بگوشش می خونم

قصه زهره و ناهید و می گم

لاک پشت چرت می زد.

همه با هم گفتن : چرا چیزی نمی گی پدر بزرگ ؟

آخه تو بزرگتری، حرف تو یک حجته.

لاک پشت آهی کشید و زیر لب خنده کرد

نرم و آروم سر شو بر توی لاک

هر چی بود، تجربه بیشتری داشت، عمری داشت و توی سرها سری داشت

می دونست هر سخن جایی داره، خیلی حرفا رو همون بهتره اصلا نزنی!

زبون نگه داری دل و به دریا نزنی.

اما باد بازی گوش، آروم، آروم قورید و گم شد تو فضا

که بابا ساده دل، آخه مرداب کجا ؟ عشق کجا ؟

دو تا کفتر تو هوا چرخ زنون، با هم اومدن پایین

بچه ها چه خبر جمع شدین ؟

همه با هم گفتن : صحبت تنهایی مرداب، بالها رو به هم زدن

که آهای همسایه ها، ما داریم میآیم از اون راههای دور

از توی شهر بلور، شهر زیبایی و نور

دونه از گل نیلوفر آبی رو آوردیم سوقات، برای جنگل پیر

حالا اونومی آریم، کنج مرداب می کاریم

صبحی بود، مرداب آروم دو تا چشمها شو گشود

این چی بود ؟ یه گل نازک و زیبا و سپید

روی سینش به نگاش می خندید.

تو گل مردابی، ن گل آفتابم.

گل آروم گفت زیر لب :

ریشه ام اینجاست چه کنم ؟ نمی تونم بکنم ؟

دو سه روزی که گذشت پرنده جمع شدن

تا واسه گل بخونند شبنم هم جمع شدن تا رو پر گل بمونن 
یهو مرداب کف آورد به روی لب ...!

خفه شین پرنده ها! متربه ای دور گرد بی نوا!

ای نسیم هرزه گرد، دیگه اینجا بر نگرد

گل فقط، ماله منه، ماله منه ...!

گل آروم پا شد نشست، پراشو وا کرد و بست

بغضی کرد و زیر لب با غم گفت :

شبا من می خوام مهتاب ببینم، روزا آفتاب ببینم.

گل باید حموم شبنم بگیره، گل بی شبنم میمیره

صبح باید به چه چه پرنده ها، پرا شو وا بکنه

تو آینه خورشید خود شو نگاه کنه

گل اگه شاد باشه، نفسش از قفس آزاد باشه

غنچه هاش بازمیشن، با تو هم راز میشن.

روی سینه ات یک گلستون می سازن، در تو هستی می سازن

من گل صحرایی نسیم به خدا            عاشق روسوایی نیستم به خدا

                                نمی خوام  قلبت  تنها   بزارم              نمی خوام  ریشمو  در  بیارم

اما تنهایی فقط مال خداست، گاهی هم باعث مرگ آدماست.

اما مرداب نمی خواست گلش آفتاب و مهتاب ببینه

حتی راضی نمی شه، چشماش گل بهم بره، مبادا اونا رو خواب ببینه!

حرف آورد به روی لب، کف هی بالا اومد اوج گرفت، موج گرفت

سینه اش از هم واشد، گل توی موجای تیره دیگه ناپیدا شد

وقتی داشت آروم آروم می رفت پایین،

به قازا تن داده بود، برگاشو بر چیده بود،

توی سینه اش یه دونه شبنم زیبای درشت خوابیده بود.

گل با شبنم خودش یه قل دو قل بازی می کرد.

به همین خودش رازی می کرد!

رو سینه اش یه دونه شبنم زیبای درشت خوابیده بود

 



آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 184774