X
تبلیغات
رایتل
 
حرفهای نگفتنی
سه‌شنبه 16 تیر‌ماه سال 1383 :: 06:37 ب.ظ ::  نویسنده : حرفهای نگفتنی       

یکی بود، یکی نبود

زیر گنبد کبود

یک دختر و یک پسر بود

جونشون بهم بسته بود

پسر دختر و دوست می داشت

دختر حرمتش می گذاشت

اونها به هم عاشق بودن

چون از ره وافق بودن

یک روز دختر به پسر گفت :

خون گریه کن که شادی بیجاست

از آشنایان جدا شدیم

چو نای بینوا شدیم

پسر فهمید عروس شده

مثل طاووس ملوس شده

دیگه پسر حرفی نزد

گریه نکرد، زاری نکرد

دختر صدایی نشنید

از او نوایی نشنید

دست که به صورتش کشید

روحی تو جونه اون ندید

آخه پسر مرده بود

اون دختره نبرده بود

حالا دختر تنها شده

تنها تو این دنیا شده

هر شب همه مردم

میبیننش بی پروا

مست می خونه شده

رفیق پیمونه شده

مست می خونه شده

شاید که دیونه شده



آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 184936