X
تبلیغات
رایتل
 
حرفهای نگفتنی
یکشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1383 :: 09:52 ق.ظ ::  نویسنده : حرفهای نگفتنی       
.هر از گاهی شعری میگویم بی قافیه ...! هر از گاهی در تلاطم اندیشه های هدایت و کامو ضمیر هر بودنی را میجویم شاید که ترا دیده باشم شاید که هنوز مهربانی باقی مانده باشد ... شاید که ترا بار دیگر دیده باشم . تمامی ذهنم را در لابه لای واژه های سخت گشتم کلامی نیافتم جز شاد زیستنی که تقدیم راهت کنم ...!

در فروغ لحظه های واپسین چه سخت است بی تو رفتن ....! و چه سخت است بی تو بودن ...! همیشه قصه های آشنایی ناتمام خواهند ماند ...! همیشه لحظه های با تو بودن پیش رو یم خواهند ماند ...! و تو هیچ نمیدانی که چقدر از قاب پنجره دل  ترا دزدانه به چشمانم هدیه کرده ام؟

   دیشب  در راهی بودم که هیچ کس نبود مرا از مقصدم سوالی کند. و هیچ کس زیر باران گریه ام را ندید ...! در راهی که تنها یاد تو بود و  اندیشه تو چقدر با پاهای پیاده تمامی راه را تا صبح دویدم ...! و در تمام رهگذرم سبزه زار نبود و پای من پر از آبله شد ...! فقط جاده های وحشت آسفالت های داغ بود و چراغهای نئون و ماشیهای تمدنی که از کنارم میگذشتند ولی تو را که می جستم در میانشان نبودی ...؟ و تو هیچ ندیدی چقدر تو را در گستاخ ترین افکارم و احمقانه ترین اندیشه ام گشتم ...! همه جا را گشتم ...! گذشته ام را حالم و آینده ام را ...! ولی هرگز نبودی زمانی  را که  ترا نیاز بود ...! دیگر خنده هامان را از یاد برده ایم .

    دیگر نه من مانده ام نه تو ...! چرا دیگر کلامی از مهر همچون گذشته چنگی بر دلمان نمیزند و تمامی افکار پوچ و در هم و برهم اندیشه های که هرگز ارزشی اینچنین تفکر و دور زیستنت از من نداشت را پیشه راهت کردی ؟

    مگر زیستن مان غیر از شهد شیرین بخشیدن دو نگاه و دو عشق بود ...؟ مگر از یک آسان زیستن و آرام زیستن چیزی جز یک عشق میخواستیم ، که چنگی بر دلت نزد ...؟

 

 

 دیگر از من چیزی نمانده جز افکاری بیمارگونه و روحی خسته و جسمی زخمی ...! کاش میدانستی که در این گدارهای وحشت و بی کسی و تهی از هر گونه شادی ترا چقدر احتیاج به بودنت داشتم که می بودی و روحم را که از سایش و خراشهای زخم زده دیگران در خود مچاله گشته بود را  میدیدی و دلم را تیماری میکردی ... ولی هرگز چنین نکردی ... رفتی و مرا در جاده های غربت آسفالت و اتوبانهای وحشت تنهایی رها کردی و ندیدی چقدر ترا گریستم ...! ندیدی که چقدر بغض های سمج گلویم را می فشردند تا که نفسم را از من بگیرند ...!  ندیدی که چقدر ترا از هق هق دردی چنین ناهموار در زندگی خدا خدا کردم که برگردی ...!

و هرگز باز گشتنت را تا کنون ندیده ام ...! تو باور نکردی که چقدر تشنه آبی بودم که اتشم را تسکینی دهد ...! انگار که در کویری خشک با پاهای پیاده و تهی از هیچ داشتنی به دنبالت آمدم که باز گردی ... ولی هیچ ندیدی ... ندیدی و هرگز ندیدی دستان زخمی ام را که از کندن سخت ترین افکارم از سخره تهی بودنم را که چگونه دردی از نبودنت دلم را و قلب مجروحم را در خود مچاله میکرد ...! آری آمده بودم تا خود را به تو هدیه کنم و ترا به خود هدیه گیرم ...! ولی مجالی برای ماندم ندادی که بمانم ، و به سادگی از من گذشتی ...! و گفتی که برم ... ومن نیز رفتم که نباشم ...! که دیگر اثری از من در تو نباشد ...!

اگر از دنیای مجازیم گریزان بودی و تنها بهانه ات این بود که هرگز نبود ...؟ چرا دنیایی واقعی برایم نساختی که بودنت را و شاد زیستنت را در باور خود جای دهم؟ و شاید خود نمیدانی که راهی غیر از منطق و عقلی سیلم را پیشه راهت کردی و جز درد بی مرهمی برای مان به ارمغان نداشته است  را مقصد راه قرار دادی ...! راهی را میگویم که سالها پیش تجربه تلخی برایمان داشت ...! باز برگشتیم به همان راه ؟ و باز همان تجربه تلخ دخالت هایی که از دیگران بر ما گذشت !     شاید نمیدانی که این راهی را که تو میروی "مقصدش" ، نبودن است ...! این راه جز پوچی و بی کسی و زخمی تا تمام عمر بر دل زدن نخواهد داشت ! زخمی که تا عمر ، عمر است ، دردش و حسرتش بر یاد و اندیشه هامان باقی خواهد ماند . همیشه می پنداشتم  که تو از منطق بهتر از من دفاع میکنی٬ تو از همه علم و زهد و نام و دین و ایمان و عشق خوبتری ... چنان به تو اطمینان دارم که اگر بدترین خطاها از من سر بزند٬ بدترین کارها بکنم. بد شوم٬ پست شوم٬ آلوده شوم٬ فقیر شوم٬ زشت شوم٬ تهی شوم٬ و همه مردم از من بگریزند٬ همه خویشانم از من بیزار شوند٬ همه عزیزانم مرا رها سازند٬ همه کسانم تنهایم بگذارند ... تو همچون سایه ام مرا رها نخواهی کرد ...! تو هر گاه که من بی پناه تر شوم از همه وقت بی یاورتر شوم ... از همه طرد شوم، تو یار من میمانی ...! و تو در پناهم خواهی ماند و مرا در پناهت خواهی گرفت ...! و سرت را بر شانه هایم خواهی نهاد و دستانم را که از شرم خیس و نمناک شده اند را به مهر خواهی فشرد ... تا غم و درد را به فراموشی بسپارم ...!  ولی می بینی که چنین نکردی ، و شاید نمیدانی که با من چه کردی ...؟ روزی که دیگر نباشیم خواهیم گفت کاش کمی منطقی تر به زندگی می نگریستیم و راهی را که ممکن الوصل بود را اینچنین بی تفکر انتخاب نمی کردیم ...! همیشه می پنداشتم ، اگر همه دنیا با من دشمن شوند٬ مرا دوست تر خواهی داشت ! چه اطمینان زیبایی٬ من اینگونه بتو ایمان داشتم و میدانم که چه اندازه سخت است زمانی که لحظه دیدار را انتظار می کشی ...! من ...!  " من" به عشق و محبتهای تو به ابراز مهر تو به نوازش دستان تو محتاجم ... اگر اینها نباشد . میدانی که می افتم ...! هنوز نمی خواهم بیفتم...! من بی تو به آبی و آبادانی ای نخواهم رسید ...! میدانم که اینک بی تو خواهم افتاد و در کنار راهی در این کویر تافتهء  پهناور و غریب که در آن جز صدای نفسهایم را که به سختی از حلقومم بیرون میکشم. و جزء بغض هایم را که به خشم ،  بر شقیقه هایم و بر قفس استخوانی سینه ام میزند ، نمی شنوم . روزی از روزها و شبی از شبها که تو نیستی در کنارم خواهم افتاد ...! خواهم مرد ...! اما میخواهم ، هر چه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیفتم تا هر چه دیر تر بیفتم هر چه دیر تر و دور تر بمیرم ...!    بی تو نمی خواهم یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم و بمانم ، افتاده باشم  و جان داده باشم ...! هرگز توان زانوی من که از وحشت ظلمت خمیده بود. ایمان به رفتن دوباره نمیداشت و شاید هزار سال و یا چندین هزار سال به خواب وحشت خود در غار حادثه میماندم. با خود میپنداشتم آیا؟ دوباره میشود که بیایی بسراغ من تا در این ابتدای پایان ٬ راه دوباره ای در پیش راهم بگشایی ...؟  با من نبوده ای لیکن همیشه در من زیسته ای و با او که همسفرت بود بیگانه بوده ای ...! امشب نفسم را " ها " میکشم و باران نگاهم  شیشهء دیدگان پنجره را خواهد شست ...! و تک گلدان دلم سیراب خواهد شد ...!  از دل من  چه کسی نقش ترا خواهد شست ...؟!  روزی  خواهی آمد که دیگر من نباشم....! روزی که دیگر چیزی نمانده جز خاک و خاکستر ....

 


                      پـــرومـــتـه
                         
                                                   ویژه بانوان



آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 184774