حرفهای نگفتنی
شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1383 :: 04:11 ب.ظ ::  نویسنده : حرفهای نگفتنی       

برای تو می نویسم
برای تو که چشمات مثل ستاره های آسمون می درخشن و پاکی قلبت مثل چشمه هاست.
تو که با بردن اسمت قلبم به لرزه در میاد و همه وجودم سرشار از عشق و احترام میشه.
به تو نزدیک شدم،از حس غریبی که دلتنگم میکنه فهمیدم که بهت نزدیک شدم.
انگار سالهاست که میشناسمت و روحم با تو پیوند خورده.
نگاه گرمت به قلبم و احساسم حکمفرماست.
نگاهی پر از درد و غم،نگاهی لبریز از حرفهای ناگفتنی،لبریز از محبت،لبریز از انتظار
نگاه چشمات به زندگیم طراوت و عشق می بخشه.
کاش میتونستم یه شب سوار اسبی تیزپا بشم و تا انتهای ثانیه ها بتازم و آینده رو ببینم و مطمئن شم که تو در کنارم هستی و میوه محبت رو همچنان از سفره دل تو می چینم و کلبه تاریک دلم،همچنان با نور چشم تو روشن میشه.
هیچ میدونی؟
می دونی اگه نباشی،دستام به وسعت فاصله ها خالی میشن و مثل پرنده غریبی که توی غروبی غمگین گم شده، سرگردون میشم.
حتی تصور اون روز هم برام زجر آوره.
دلم برات تنگه.
برای محبتت،عشقت،واسه آغوش گرمت، تا بتونم کمی در اون آروم شم.مثل کبوتر خسته ای که توی سایه یه بید مجنون آروم میگیره.
هرچی که بهت نزدیک تر میشم و در اعماق وجودت غرق میشم،دلتنگی هام برات بیشتر میشه.
عشقت مثل غنچه ی کوچیکیه که توی قلبم رشد کرده و هر روز که میگذره،شکوفاتر میشه،با عطر وجودت آبیاری میشه و ریشه هاش رو توی وجودم عمیق تر میکنه.
بذار تا این ریشه ها در همه جای قلبم رشد کنن.
میخوام همه ی وجودم از یادت لبریز باشه،
لبریز از احساس،
لبریز از عشق
سرشار از تو.



آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 185444