X
تبلیغات
رایتل
 
حرفهای نگفتنی
پنج‌شنبه 12 آذر‌ماه سال 1383 :: 04:16 ب.ظ ::  نویسنده : حرفهای نگفتنی       
  • برسد به دست تو
  • من به شهر تو سفر کردم ، همین چند وقت پیش ، یه چیزی در حدود یکی دو سال نوری پیش یا شاید هم پس ، دقیقا یادم نیست .
  • من در شهر تو خیلی چیزها دیدم ، و همه آنها را هم در گوشه از کتاب قصه ام نوشتم . من در شهر تو :
  • من آدمهایی را دیدم که برای زنده ماندن ، جان می دادن !!!
  • اسبی را دیدم که می گفت : خودمونیم ، انسان حیوان نجیبیست !!!
  • خری را دیدم که ورود ممنوع می رفت !!!
  • مغازه ای را دیدم که روی سر درش نوشته بود : جوشکاری عدالت !!!
  • آدم خور متعصبی را دیدم که از گرسنه گی مرده بود !!!
  • تاجری را دیدم که زمان خرید و فروش می کرد ( امروز ) می خرید و ( فردا ) می فروخت !!!
  • کرکسی  را دیدم که جلوی خانه خود تابلو زده  بود ورود لاشخورها ممنوع !!!
  • من دختری را دیدم که پسر بود !!!
  • شهری را دیدم که مرده ها زنده ها را خاک می کردند !!! 
  • نوزادی را دیدم که با دیوان حافظ قنداق شده بود !!!
  • من ابلیسی را دیدم که دیگر هیچ تیری در خورجین برای پرتاب نداشت !!!
  • و من در آنجا تو را ندیدم .... !!!
  • باقی بقایت  

 

                                                                      بر گرفته از : خاله سحر



آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 184745