حرفهای نگفتنی
جمعه 28 اسفند‌ماه سال 1383 :: 09:23 ب.ظ ::  نویسنده : حرفهای نگفتنی       
  . در امتداد شب زندگی کردن یعنی عشق ، یعنی تو ، یعنی همه دنیا و بی تو بودن مرگ است حتی اگر نام زندگی را بر کوله‌بار عمرت داشته باشی.
می‌توان زندگی کرد ولی زنده نبود ولی می‌توان دوست داشت و زنده بود ، گریه کردن امید به زندگی است و خندیدن وجودی می‌خواهد پر از شور ، پر از شوق.

لحظه‌ها را پشت سر می‌گذارم ، قدم‌هایم را می‌شمارم ، نفس نفس زنان پیش می‌روم و ضربان قلبم لحظه به لحظه تندتر می‌شود. در کوچه باغ عشق ، در سایه‌های درختان زیر نور مهتاب ، در ساعاتی پر از التهاب و در تاریکی ، نوری کم‌سو ولی پرامید مرا به سوی خویش می‌کشاند. جلو می‌روم و درختی پربار می‌بینم. درخت مرا به سوی خویش صدا می‌زند ، باز هم جلوتر می‌روم. به ناگاه درخت به کنار می‌رود و من دالانی پر پیچ و خم در برابر دیدگانم آشکار می‌شود. داخل می‌شوم ، هنوز چشمانم به تاریکی عادت نکرده ؛ مسیری را جلو می‌روم و به مکانی پر از صفا ، پر از صمیمیت و پر از هر آنچه امید زندگی است می‌رسم. خوب که به اطراف نگاه می‌کنم فرشته‌ای زیبا را در کنار خود می‌بینم. او با کلمات زیبای خود مرا آرامش می‌دهد و خستگی راه را از تن من بیرون می‌کند. ضربان قلب من همچنان تند مانده است ، لحظه‌ها می‌دوند ولی من بی‌حرکت مانده‌ام و با او و با تاریکی شب و با صدای ناله باد و با صدای گریة باران عمرم را سپری می‌کنم.

دیواری بس نازک ، دیواری لرزان و بی‌ثبات ما را از محیط بیرون جدا نگاه داشته و دیگران را از حریم خلوت ما دور کرده است. دیگر هیچ کس و هیچ چیز نمی‌تواند ما را از هم جدا کند چراکه ما در قلب‌ها و دل‌های هم جا گرفته‌ایم و هر وقت قلب و دلمان را از ما بگیرند خواهند توانست جدائی ما را هم ببینند. در این لحظات تنها هستیم و به درددل یکدیگر گوش می‌کنیم ، در این لحظات بیداریم و به اشک‌های هم چشم می‌دوزیم و در این لحظات هرگز و هیچ وقت یکدیگر را جدای دیگری نمی‌بینیم.

 صبح مثل همیشه خورشید خودش را در دل آسمان جای می‌دهد و من تنها و بی‌کس ، نه باغی پیش رویم و نه فرشته‌ای در کنارم دارم و باز تا آمدن مهتاب باید انتظاری طولانی را دنبال کنم ؛ و در این چرخش روزگار شبی مهتابی می‌رسد که دیگر در آن باغ فرشته‌ای نیست ، دیگر درختان سایة خود را به نور مهتاب نمی‌فروشند و دیگر درختی مرا صدا نمی‌زند. بهار رسیده است و فرشتة کوچک زندگی من باغ را رها کرده و به دیاری دیگر رفته است. کاش باز هم فرشتة زیبای خود را می‌دیدم ، می‌بوئیدم و می‌بوسیدم. کاش فرشتة باغ مرا نمی‌بردند. کاش فرشتة مرا ………
باز هم شب است ، من مانده‌ام و تنهائی خویش ، من هستم و درماندگی در پیش.
باز هم مهتاب است و صدائی خفیف که از دوردست مرا می‌خواند و مرا می‌خواهد.
باز زندگی به من نیشخند می‌زند و می‌گوید : “تو اسیر منی و محکوم به من”.

آری من اسیر زندگی‌ام و محکوم به آن ؛ و تو ، آری تو ای فرشتة کوچک زیبای من ، اگر در کنارم باشی و اگر در فکرم ، قلبم و روحم باشی زندگی را خواهم پذیرفت وگرنه مردة متحرکی بیش برای اطرافیانم نیستم.
در قمار غم عشق ، هرچه دارم از توست ، هرچه باختم از توست. مرگ به از زنده بودن باشد ، که همه درد من که همه جان من از توست.
می‌نویسم پرغم ، می‌نویسم با عشق ، می‌نویسم پردرد ، می‌نویسم
از دل که اگر عمر مرا ، جان مرا برگیرند بهتر است از آن که لحظه‌ای رویت را از نگاهم گیرند.


 
دوست داشتن فقط آن چیزی نیست که به زبان می‌آوریم بلکه تمام آن حرکات و رفتاری است که به خاطر دوست داشتن انجام می‌دهیم و تمام آن ناگفته‌هائی است که زبانمان یارای بیان آنها را ندارند.



آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 185444