X
تبلیغات
رایتل
 
حرفهای نگفتنی
جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1385 :: 12:59 ق.ظ ::  نویسنده : حرفهای نگفتنی       


سکوت ، زبان ناگفته فرشته هاست .. .سکوت ، سر درخشش آن چشمهاست که هنوز از آن نگاه کهنه می سوزند ... بعضی کلمات را نباید خرج کرد ... بعضی چیز ها را نباید فروخت ... روی بعضی چیزها نباید قیمت گذاشت ... نباید .. من همه چیز را باخته ام ... همه چیز را ... ~ ترسم از این نیست ... ترسم از زخمهای دلم نیست ... ترسم از بی چیزی در بازار شلوغی که در آن همه چیز را ارزان می خرند و می فروشند نیست ... ترسم انتهایی است که بر آن پایانی متصور نیست ... بر انتهایی که از سوی دیگری مرا به خود می کشد ... از هجوم دنیایی که صاف ترین لحظات مرا طلب می کند ... پنهان ترین نگاه وجودم را می خرد ... بهایش را می دهد ... و مرا با خود تنها می گذارد ... ترسم از تسلیم شدن است ... تسلیم ... تسلیم ... ~
این طوفانها هنوز همه چیز را از من نگرفته اند ... هنوز چیزهایی برای من مانده است ... خیال نکن که آن حقیقی ترین هیچ گاه مجال ظهور بر پست ترین وادی را خواهد یافت ... گمان مبر که روزی این چشمهای رهگذر ، این چشمهای جستجوگر قانع ، توان راه یابی به آن گم شده را می یابند ... " کلام محبت و دوستت دارم ها " کلامی نیست که این قدر راحت میان کوچه و بازار روان شود ...~
کی ؟ کی نازنینم ؟ این دریاها آرام می شوند ؟ کی من نقش آن جزیره را در آن دورها می بینم ؟ کی میرسد که تو دیگر رویا نباشی ...؟ کی می رسد که او که خیر الفاصلین است ، کی می رسد او که تمام لحظه های عالم مال اوست ، کی می رسد او که مهربان است و همیشه چشمانش این پایین ما را نگاه می کند ، آن فاصله ها را که با آن می توان از تمامی درها گذشت ، از آن در تنگی که مسیح گفته ، از آن گذرگاه عافیت که تنگ است ...! نشانم دهد ؟ کی می شود که نشانم دهد و نترسم ...! نترسم ...! نترسم ...! از جای زخمی که هر لحظه سینه ام را میفشارد ....! و من از قهر او سخت گریزانم ، سخت گریزان و دیگر هیچ بهانه ای زیستنم را آسان نمیکند ~ دلم می خواهد نه برای تو ، برای کسی که شبی در انتهای آن روزهای سیاه که هر لحظه اش هزار شب تاریک بود ، برای کسی که شبی در آن روزها که زشت ترین روزهای عمرم بود و پر بود از تیره ترین کلام عالم ، پر بود از کینه ، به من مهر را آموخت ، دلم می خواهد برای تو بنویسم .. ~
میدانی ؟ من عزیزترین و با ارزش ترین داراییم را جایی در انتهای قلبم تنها برای تو پنهان کرده ام جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید ... جایی که هیچ دستی به آن جا راه نخواهد برد ، داراییم را نگاه می دارم و هر چه طوفان ، هر چه باد ، هر چه موج بیاید من چیزی از دست نخواهم داد ، آنچه ماندنی است خواهد ماند ، خواهد ماند... ~
تنها لحظات اندکی ، تنها ثانیه های کوتاهی ، به کوتاهی تمامی خوابهایی که دیدم و نیمه رهایم کردند .. کوتاه ... تنها میان چشمهای اندکی ... چیزی از آن اصل روان خواهد شد ، چیزی بی کلام ، سکوتی بی کلام در نگاهی کوتاه که عابری به عابر دیگر می کرد . عابری که غریبه نبود ... عابری که رفت ~ رفت برای آنکه رفتن تمام داراییش بود ... برای آنکه باید می رفت ودیگر ملالی نیست ، غریب ، غریبه ...! مسافر ..! مرا سفر به کجا می برد ؟ کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند ... کجاست جای رسیدن ...؟" ~
نازنینم ، من روزهای زیادی را با غم زیسته ام ... روزهای زیادی را که حتی یک روزشان هم برای یک زندگی زیاد است ... من روزها با غم زندگی کرده ام ... اما نه ، زندگی با کینه و غم زندگی نیست ...! تکرار هر روزه مرگ است ...! تنفس بیمار مسلولی است که با هر نفسش مرگ را به درون می کشد ... تنفس بیماری است که هر نفسش تمام زیر و بم دستگاه تنفسش را پنجه می کشد و از درون خفه اش می کند ، من روزهایی از حق زیستن محروم بوده ام و بگذار برایت داستانی تعریف کنم از شبی که من میهمان غریبه کسی بوده ام و میز بانی داشته ام ، که میزبان خوبی بود ، خوب نازنینم ... خوب بود ... ~ آن خوبی که تو می دانی معنایش چیست ... آن خوبی که هنوز هر وقت که چشمانم را ببندم و لبانم را ، به من لبخند می زند و مثل دخترک کبریت فروش ، روشن می کند آن تاریکی ها را که هنوز تاریک تاریک تاریک است ... خیلی چیزها را نمی شود فراموش کرد عزیز من ... خیلی چیزهای کوچک را نمی شود فراموش کرد ، آن هنگامی که ترا به خود هدیه کردم .. پر بودم از غم ، پر بودم از دردی پنهان که هیچ عابری از آن هیچ نمیدانست که کیستم ..؟ چیستم ..؟ ولی تو اینک میدانی ... میدانی که تنها ترا خواسته ام .. و تنها وابسته و دلبسته تو گشته ام ... ! آن قلعه سنگی یادت هست و آن شبنم ها و یاسهای وحشی که دست هیچ عابر خسته ای حتی آنرا لمس نکرده بود و روزی دیدیم که ساقه های یاس شکسته شده بودند وتو چه مهر مندانه ساقه های تکیده شده و له شده اش را نوازش میکردی ، آری همان ... همان بوته یاس را میگویم ... اینک مژده ای دهم که یاس هنوز هم در کوچه باغ تکیه بر استواری دیوار سنگی زده است و پر از شکوفه های یاس رازقی ، پر از شکوفه گشته است ، پر از شکوفه نازنین ... پر از شکوفه های یاس ... ~
میدانی این یعنی چه ...؟ آری یعنی زندگی ... یعنی بودن ... نرفتن ... ماندن ... ماندن ... ماندن ... ماندن ~


آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 184745