حرفهای نگفتنی
جمعه 25 فروردین‌ماه سال 1385 :: 11:10 ق.ظ ::  نویسنده : حرفهای نگفتنی       


 

من باران اشک می خواهم ... آنقدر باران می خواهم ، تا بتوانم با آن تمامی دلتنگی هایم را در آن زلال کنم ... آنقدر که بشوم خود باران ... آنقدر پاک شوم که روزی شوم تو ... !!! روزی که رفتی و وعده دیدارت شد باران ... روزی که رفتی و چشمانم به درازای شب خیره به در شد ... روزی که رفتی و قطره های اشکی که نه تاب ماندن داشتند نه جسارت افتادن .. و نه از حقارت تن من در اندوه چشمان تو ... وعده دیدارت شد روزی که باران نگاهم تمام شود ... تا به کی باید چشمانم به انتظار آمدن بهار دلت در جاده های بیقراری تو ببارد ؟ ... تا به کی باید ... به دنبال باد تو را به جستجوی ماندن بنشینم ... ؟ تا به کی به انتظار وحی کلامت هزاران سال در غار انزوای دل تنگی هایم بمانم ... ؟ تا که وعده دیدارت نزدیک و نزدیک تر شود ...؟ تا ترا برای همیشه به دلتنگی های دلم افزون تر کنم ... تا که بدانم آمده ای که بمانی ... تا که دیگر بدنبال واژه های دلتنگی نمانم ... و ترا برای همیشه به دلم ومرا برای همیشه به دلت هدیه کنم ... ؟؟ آری پشت این پنجره های دلتنگی کبوتر چاهی است که از اوج باران میگذرد و در انتهای آسمانی که از شب بود که میدرخشید ..! ستاره ای در نور ماهی که در حوض آبی رنگ نگاهت به پروازی بلند می اندیشید ...! آسمان اجازه پرواز را از من گرفت و شاپرکها ی وجود را به دست باد سپرد و این آخرین بهانه بود برای رسیدن به تو ، به تو که آن قدر دوری که اگر پرواز کنم آسمان تمام می شود و من باز هم به تو نمی رسم ...~
 
پارسا 


آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 185444