حرفهای نگفتنی
سه‌شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1382 :: 06:06 ب.ظ ::  نویسنده : حرفهای نگفتنی       

سلام خدمت دوستان عزیز

حوا در باغ عدن قدم میزد که مار به او نزدیک شد و گفت : این سیب را بخور
حوا که درستش را از خدا اموخته بود امتناع کرد. مار اصرار کرد و گفت :
این سیب را بخور تا برای شوهرت زیبا شوی.
حوا پاسخ داد : نیازی ندارم او که جز من کسی را ندارد.
مار خندید و گفت : البته که دارد . حوا باور نمیکرد. مار او را به بالای تپه
به نزدیکی چاهی برد و گفت : آن پایین است. آدم او را آنجا مخفی کرده است .
حوا به درون چاه نگریست و بازتاب تصویر زن زیبایی
را در آب دید و سپس سیب را که مار به او پیشنهاد کرده بود خورد.
(و انسان از حسادت از بهشت رانده شد)

از این داستان چه نتیجه ای گرفتین خواهشن نظر بدین



آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 185444