|
حرفهای نگفتنی
دوشنبه 11 مرداد ماه سال 1389 :: 7:47 PM :: نویسنده : حرفهای نگفتنی
سلام ، من شاید برگشتم . به نظرم خیلی طولانی میاد چون تو این مدت واقعا" دلم برای وبلاگم ، دوستام و وبلاگاشون تنگ شد ... ! موضوع مطلب : یکشنبه 12 اسفند ماه سال 1386 :: 5:10 PM :: نویسنده : حرفهای نگفتنی
نشسته بود روی زمین و داشت یه تیکه هایی رو از روی زمین جمع می کرد. موضوع مطلب : پنجشنبه 26 مرداد ماه سال 1385 :: 09:51 AM :: نویسنده : حرفهای نگفتنی
ترسم از شب نیست ... ترسم از نبودن نیست ... ترسم از دلی است که پرده پوشی نمیداند ... و زمانی که بیهوده بگذرد ... و باز در امتداد شک و دلهره ... اسیر وسوسه اندیشه های خود به راه خود برویم ... راهی که هر لحظه ترس و دلهره ، بر اندام شب ، می اندازد ...! ترسم از تکرار است .. تکراری سخت سرد ، تکراری که بی تو باشم ... دلم از تکرارم برتو دلهره و غصه ام را دو چندان میکند ... ! که نکند برایت تکراری را تداعی کنم که خسته از تنم ، ذهنم ، صحبت و ماندنم شوی ...! من از تکراری شدنم میترسم ...! من از رفتنت میترسم ... من از نبودنم ... من از صداقتی که بیهوده بگذرد ... ! من از مرگ عشق میترسم ... من از بی تو بودن ... من از سکوت میترسم ... من از خسته شدنت ... من از بیهوده بودنم سخت میترسم ...! یه نفس همنفسم باش، نذار از نفس بیافتم !!!
دوستت دارم !!! موضوع مطلب : شنبه 31 تیر ماه سال 1385 :: 9:16 PM :: نویسنده : حرفهای نگفتنی
موضوع مطلب : جمعه 2 تیر ماه سال 1385 :: 7:11 PM :: نویسنده : حرفهای نگفتنی
می پرد مرغ نگاهم تا دور
ستاره جان دوست عزیز، به امید تندرستی و پیروزی ات در تمام مراحل زندگی، زاد روزت را شاد باش میگویم. امیدوارم در زندگی همیشه پیروز باشی و همیشه احساس موفقیت و شادکامی داشته باشی. که به دلیل بودن تو دوست عزیز من زنده و روی پا هستم. تولدت مبارک *************** سخنی کوتاه با دوستای گلم : به راه افتادن یک وبلاگ زایشی است عجیب! وبلاگ بخشی از تنهاییم رو پر کرد. دوستان جدید برام آورد. به واسطه بودن وبلاگ زنجیر مجازی (لینک) عقیده مجازی (کامنت) و خانههای مجازی (وبلاگ ها) برام معنی پیدا کردن. دوستان نادیدهای که خودشان را در غمها و شادیهای من شریک میکردن. من هم همینطور و دوستیهایمان ماندگار شد. شکن گیسوی تو دنیای مجازی این خوبی رو داره که مسافت رو از بین می بره و می شه با آدمای دنیا ارتباط برقرار کرد. میشه همه رو دید و دیده شد. پس میتونم بگم که "وبلاگ دارم، پس هستم!". من مطالب زیادی رو از وبلاگ های مختلف یاد گرفتم. امیدوارم این وبلاگ ها و این دوستی ها پایدار بمونه. وای باران باران *************** در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی... تا درودی دگر بدرود. موضوع مطلب : جمعه 19 خرداد ماه سال 1385 :: 5:47 PM :: نویسنده : حرفهای نگفتنی
انگار نه انگار که تا چند وقت پیش بهم می گفتی دوست دارم!
نمی دونم چرا دیگه نمیبینمت؟ بیا بیرون از پشت این همه غبار و دود...... انقدر بیگانه شدی که دیگر نمی تونم حست کنم بیا برای دلخوشی من هم که شده برای چند روز ادای عاشق معشوق های الکی رو در بیاریم.....
بیا روزهایی رو بازی کنیم که همیشه حسرتش توی دلم می موند..... بیا بازی کنیم از اول.... از یک نگاه عاشقانه تا گفتن فراموشت می کنم ! از حرف های ساده تا دیوان مرثیه های دل دیوانه...... از گفتن دوست دارم تا گفتن برو از پیشم..... از لبخند شوق دیدار تا گریه و ضجه های دل شکسته.... از ایستادن تا شکستن..... از طراوت و شادی تا آب شدن و تمام شدن.... از دادن دلی به گوشه ی چشمی تا پس گرفتن با پوزخندی..... از وفا و صمیمیت تا نمکدون شکستن و بی وفایی.....
از انتظار و سپری شدن شب برای دیدنت تا جمع کردن خورده های شکسته ی دل در نیمه شب... از جان دادن دوباره با نگاهی , و ساختن کلبه ی عشق تا پلک زدن و خانه خراب شدن! فکر می کنی هزیون می گم؟ نه باور کن !!!!!!! خسته ام.... باور کن...... ولی حیف زبانم را نمی فهمی..... تو خطم را نمی خوانی.... چنان بیگانه ای با من که حتی نامم را نمی دانی...... خلاصه دنیای شما برای ما خیلی کمه... از این دیار بی کسی رفتن من مسلمه.. taghdim be o0n kasi ke khodesh mido0ne ba o0nam
*Mahdiyeh*
_________________________________________________
سلام خدمت تمامی دوستان گلم . خوبین دیگه ؟؟؟ باز خدا رو شکر . این متن که نوشتم ماله یکی از دوستای دوستمه که برام میل زد و گفت براش بزارم تو وبلاگ منم این کارو براش انجام دادم . امیدوارم به مراد دلش برسه ;) .
از همه شما دوستای گلم ممنونم .
موضوع مطلب : جمعه 12 خرداد ماه سال 1385 :: 7:26 PM :: نویسنده : حرفهای نگفتنی
عشق فضایی به وجود می آورد که در آن درهای تازه ای به روی ما گشوده می شود و عشق یک موقعیت تاریک و روشن به وجود می آورد تنها در این لحظه است که می فهمیم چه چیزی واقعی و چه چیزی غیرواقعی است. در هنگام عاشق شدن به نهایت توانمان و به نقطه اوجمان وقوف می یابیم اما ما آنجا نیستیم و به همین دلیل اندوهگین می شویم. درعشق دو قلب به هم نزدیک می شوند اما در این نزدیکی می توانیم جدایی را ببینید و این اندوه عشق است. و تنها زمانی از درد آن رها خواهیم شد که بطور کامل ذوب و محو شویم و چون موجی در اقیانوس ابدی وجود باشیم و از خود مرکزی نداشته بلکه مرکز کل مرکز خود ما خواهد شد و اضطراب و درد و رنج محو می شود و به ظرفیت واقعی دست می یابیم. این روشن بینی است
موضوع مطلب : جمعه 29 اردیبهشت ماه سال 1385 :: 11:00 AM :: نویسنده : حرفهای نگفتنی
به آخر رسیدم ... انگار که سالهاست چهره ام رو ندیده بودم … خودم و خوب که نگاه کردم نشناختم ... چقدر تغییر کرده بودم ...افکارم .. اندیشه و اعتقاداتم ... فرم صحبت کردنم ... همه رویا هام .. همه تغییر کردن ... انگار که دیگه خودم نبودم .. خیلی زمان نیاز داشتم تا به خودم برسم ... و باز خودم باشم ... که میخندیدم ... که همیشه شاد بودم ... مینوشتم ... امروز داشتم به تو فکر میکردم تو هم تغییر کردی ... تو هم یه جورایی عوض شدی ، چهرت ، تفکرا تت ، اعتقاداتت ، فرم صحبت کردنت ...! انگار که همه چیز تغییر کردن ... دیگه کسی رو نمیشناسم .. که همون آدم قبلی باشه ... دلم برای اونروزها خیلی تنگ شده که همیشه بودی ... دلم میخواست میتونستم برگردم به همون دوران ... یا نه کمی نزدیکتر ... همین چند ماه پیش ... ! به هوای تو مینوشتم ...~ که همیشه آسمون بباره و بباره ... که دیگه یادم باشه ... روزی برای تو مینوشتم ...~ روزی مینوشتم و میخوندی ... نوشتن همیشه یک بهانه میخواد ... بهانه من همیشه تویی ~ شاید فکر کنی دیگه این نوشته ها و این جمله ها هم برات خیلی تکراری شده .. ؟ چرا خوب که نگاه کنی می بینی که اصل اون چیزی که تو ذهنم مونده برای تو بوده و تنها برای تو است که تکرار و تداعی میکنه....! و من جزحرف دل برای تو چیزی ندارم ...! مینویسم ، ولی شاید فکر کنی نوشته هام همه شده فقط یه متن ساده مثل متن های خیلی از نویسنده های دیگه که فقط مینویسن که مخاطباشون ... اونها رو بخونند ... شاید میخواستم حرف دل همه رو یه جوری زده باشم ... حرفهایی که خیلی ها می خوان بگن و نمیتونند بگن ... شاید حرف دل تو هم باشه ... شاید عمق حرفهای نگفته های خودم باشه و خودت ... ولی این ها فاجعه نیست ؟ هیچ وقت نخواستم که فقط بنویسم ... که نوشته باشم همیشه خواستم بنویسم که حرفهام و زده باشم ... همیشه خواستم اونی باشم که تو میخواستی بدونی که چی تو فکرم میگذره ... تو ... تو ~ همیشه بهتر از من بودی و بهتر از من تونستی احساست رو بگی ...~ اولین باری که نگاه قشنگت و دیدم ... اولین سلامی که گفتی ... اولین جمله ای که گفتم ... اولین باری که دستای گرمت توی دستم بود ... اولین باری که جمله دوستت دارم و از زبونت شنیدم ... هیچ وقت یادم نمیره ...~ همیشه لذتش تو ذهنم مونده ...! آره میدونم خیلی دوستتم داری و می دونی که چقدر دوستت دارم ... ؟ آره باید بدونی و تا حالا حسش کرده باشی ~ اگه امروز نمی دیدمت شاید از دلتنگی بازهم تو غصه های هر روز غرق اوهام میشدیم ... شاید زمان کمی بود ولی باز هم مثل اون روزها قشنگ بود ...! داشتم فکر میکردم که چقدر خوب میشد هرروز اینجا بودی و باز هم باهم میرفتیم یه جای دور ... یه جایی که خودمون بودیم ... میدونی که کجا رو میگم ؟ دوست داشتم این روزها ، مهلت بیشتری تو هوای هم قدم میزدیم ، بیشتر و نزدیکتر همدیگر و لمس میکردیم ، نمیگم هیچ وقت این کارو نکردیم ، چرا خیلی هم زیاد تو اندیشه هامون قدم زدیم ...! خوب هنوزم دیر نشده ... فردا هم روز خداست ... شاید یه روزی از همین روزها ، بازم رفتیم .. تو یه رویاهایی که همیشه آرزوش رو داشتیم ... تو مسیری که همیشه همسفر هم بودیم ...! آره میدونم که خودت هم خوب میدونی از چی میگم ...! میدونی که همیشه بهت میگم همسفر رویاهای دیروز و امروزم ...! موضوع مطلب : |
آرشیو وبلاگ پیوندها |
||||||